توی یه شهر کوچیک، خیلی دور از پایتخت، یه بابایی بود که از این مملکت خسته شده بود. کارش نوازندگی بود و اینجا هیچ رقمه نمی تونست به اهدافش برسه. تصمیم گرفت مهاجرت کنه بره یه کشور خارجی، نشد. تصمیم گرفت پناهنده بشه، اقدام کرد، باز هم نشد. بهش گفتن توی ایران هیچ مشکلی نداری، چرا می خوای پناهنده بشی؟
تصمیم گرفت برای نمایندگی مجلس ثبت نام کنه و با برگۀ رد صلاحیتش دوباره برای پناهندگی اقدام بکنه... اما برخلاف انتظار، صلاحیتش تایید شد!
وقتی دوست و آشناها فهمیدن شروع کردن براش تبلیغ کردن، محبوب شد، مشهور شد، روز انتخابات رای بالایی آورد و به دور دوم راه پیدا کرد!
این هفته مرحلۀ دوم انتخابات برگزار می شه، به نظر میاد شانس زیادی داره و به احتمال قوی از رقیبش هم جلو میفته! اونوقت می شه نمایندۀ مجلس! نمایندۀ مجلس کشوری که تا همین ۶ ماه پیش نمی تونست تحملش کنه...
نکتۀ فلسفی: چرا فکر می کنیم هر کی در کاری موفق می شه خوش شانسه؟ نکتۀ سینمایی: یاد فارست گامپ افتادم! سوال: بعدش چه اتفاقی بیفته که خیلی باحال بشه؟ |